برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

مطالب وبلاگ

آیا شخصیت های داستانی زنده اند؟

📚 جایی می خواندم: «نویسنده شخصیت هایی را خلق می کند که تا آن روز وجود نداشته اند. آنها در جهانی دیگر زنده می شوند و به زندگی خود ادامه می دهند. حتی بعضی وقت ها ممکن است تصمیمی خلاف آنچه که نویسنده می خواهد بگیرند و راه خودشان را بروند.» روزهای زیادی به این […]

ادامه مطلب
MARYAM s ۲۳ تیر, ۱۴۰۰ ۰ توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه

توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه

همه ی آنها بخشی از وجود من هستند. آدم خوب ها و آدم بدهای داستانم را به یک اندازه دوست دارم. و با تمام وجودم کنار آنها خلق شدم، زندگی کردم و بعضی وقت ها هم مردم.لذت وصف ناپذیریست پاگذاشتن به سرزمینی که در آن همه چیز، آنگونه پیش برود که تو می خواهی. حتی […]

ادامه مطلب
MARYAM s ۲۶ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه

بخشی از رمان “توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه”

بخش هایی از رمان #توقف_ناگهانی_در_ایستگاه_جمجمه «این شماره تلفن منه. امشب در هتل هستم. وسایلت رو جمع کن فردا صبح راه میفتیم.» ونیپا بلند شد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید رسکاپ از رستوران بیرون رفت. به شماره تلفنی که در دست داشت نگاه کرد. مرد ها در زندگی او جایی نداشتند و او به زندگی ای […]

ادامه مطلب
MARYAM s ۲۴ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه

بخشی از رمان “توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه”

بخش هایی از توقف_ناگهانی_در_ایستگاه_جمجمه رسکاپ مغزش قفل کرده بود. از جایش پرید و دکمه ی قرمز را فشار داد. نمی دانست کجا هستند. صدایی همراه با ناله از بلندگوی کنار دکمه ی قرمز پخش شد “مسافران محترم، سر جای خود بنشینید. قطار در ایستگاه جمجمه توقف کرده است” با چشمانی گِرد شده و بدنی عرق کرده به […]

ادامه مطلب
MARYAM s ۲۴ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه

بخشی از رمان “توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه”

بخشی از رمان “توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه” با یک پلیور یقه اسکی خاکستری در خانه راه می رفت. عقربه ها به سختی جلو می رفتند. حتی عقربه ی ثانیه شمار هم متوقف شده بود. برای چندمین بار آبی به سر و صورتش زد و ساعت مچی اش را دور دستش بست. به تصویر خودش […]

ادامه مطلب
MARYAM s ۲۴ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه