برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

مُخی که پودر شد…

بخشی از داستان کوتاه “مخی که پودر شد”

🚉 مچ دست هایش سِر شده بود. دماغش به ریل ساییده می شد و آب دهانش روی خاک می ریخت. نمی توانست سرش را به چپ و راست بچرخاند. گردن و هر دو دستش، با طناب به ریل بسته شده بود. دانه های خاک، زیر فریاد هایش به هوا بلند می شد و به سرفه می افتاد. آفتاب داغ، پوست تنش را می سوزاند. و هر از چندی از سوزش نیش حشرات، به خودش می پیچید. مورچه ها درست زیر دماغش حرکت می کردند. به نظر می رسید، منتظر بودند تا قطار مخ او را چون هندوانه ای بترکاند و آنگاه قبل از رسیدن عقرب ها، ضیافت خود را برپا نمایند.

💵 کی فکرش را می کرد، او به چنین روزی بیفتد. سالها بی هیچ دردسری جیب بُری می کرد. اگر دستگیر می شد، چند ماهی را در زندان استراحت می کرد و بعد دوباره به کارش ادامه می داد. آنقدر حرفه ای دزدی می کرد، که هرگز کسی رد او را نمی زد. اما قسم می خورد که نمی دانست آن زنی که آن روز کیفش را کشید، باردار بوده است. مگر او دیوانه است کاری کند که یک طفل معصوم سقط شود. تازه از اینها بگذریم، هرگز خبر نداشت، او همسر شاهدزد محله ی دیگر بوده است. اما از اقبال بد، اینبار گیر بد کسی افتاد و حالا باید با مُخِ متلاشی شده اش، تاوان خون طفل سقط شده را بدهد.

🚊 غرق در این افکار بود که ناگهان ریل، شروع کرد به لرزیدن. لرزش ریل، کل کالبد او را تکان می داد. فریاد می کشید. دندان هایش به سرعت با یکدیگر برخورد می کردند و خاک، از جویبار آب دهان او، گِل شده بود. زندگی اش مثل یک فیلم از مقابل چشمانش گذشت، از اولین دزدی، تا آخرین بار که نسخه ی مرگش شده بود. صدای قطار هر لحظه بیشتر می شد.

دلنگ دلنگ…

🏜 چشمانش را باز کرد. نمی توانست باور کند، سایه ی تبری را روی هوا می بیند. دست هایش باز شدند. تبر، طناب پیچیده شده دور گلویش را از روی ریل ها جدا کرد و در کسری از ثانیه او را از روی ریل کنار کشید و در همین لحظه قطار با سرعت زیاد، از مقابل چشمانش عبور کرد.

🌵 شاید مُرده است و لحظه ی مرگ را به یاد نمی آورد. شاید آن بیابان همان برزخی است که مذهبی ها از آن سخن می گویند. کسی او را آزاد کرده بود. اما چه کسی؟ هیچ موجود زنده ای در آن بیابان دیده نمی شد. با دهانی باز و چشمانی گرد شده، بدن خسته اش را بلند کرد. پاهایش را روی زمین می کشید و تلو تلو می خورد. سرش را بالا گرفت و به خورشید خیره شد. شک داشت که در همان دنیای قبلی باشد. صدای باد می آمد، اما دنیا را گونه ی دیگری می دید. با تعحب به ریل غرق در سکوت قطار نگاه می کرد. او از مرگ رها شده بود یا پس از پودر شدن مخش در دنیای دیگری چشم گشوده بود؟

MARYAM s ۲۶ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ داستانک

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.