برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

فصل چهارم – دانشگاه


🏫 به جرأت می توانم بگویم یکی از شیرین ترین فصل های زندگی ام، دوران دانشجویی بوده است. دورانی که نه آنقدر بزرگ شده بودم که دیگر کارهای احمقانه انجام ندهم و نه آنقدر کوچک بودم که استقلال عمل نداشته باشم.

🧚‍♀️ فکر می کنم دوران دانشجویی را می توان «آغاز پرواز» نام نهاد. دورانی که مغز، آماده ی کله شقی است، دوست دارد تجربه کند، نفس بکشد، پرواز را بیاموزد و مسیر زندگی را آنگونه که تجربیات اندک و مغز نیمه کاره اش، می خواهد بسازد.

🙇‍♀️ منتها قسمت جالب ماجرا این جاست که نه باور دارد تجربیاتش اندک است و نه می پذیرد که مغزش نیمه کاره است. آدم در این دوران، خودش را یگانه عاقل و قهرمان بازی زندگی می داند.

🏃‍♀️ روز ها از اولین اشعه های طلوع، تا واپسین لحظات شب، شگفت انگیز و سرشار از هیجانند. دوران قشنگی که به سرعت ِیک بهار می گذرد و خاطره می شود.

👩‍👧‍👧 بزرگ ترین دارایی آدم در این دوران، دوستانش هستند. در واقع بودن در جمع بی عقلانی از جنس خود که همگی تشنه ی هیجان و تجربه هستند، آن دوران را زیباتر می کند. دورانی که دیوارهای محدودیت شکسته می شوند و آدم با تکیه بر قدرت جوانی اش تا مرز بینهایت برای آینده رویا پردازی می کند. و خودش را قادر می داند تا آنسوی حصارهای عقل را نیز فتح کند.

👑 دوران برنامه ریزی های بی حد و حصر. دورانی که در آن ساعت ها برای آینده نقشه می کشیدم و فکر می کردم حالا حالا ها برای ساختن فردا ها وقت هست.

📚 و من در کنار تمام شیطنت هایم، همچنان درس خوان و تشنه ی موفقیت بودم.

👩‍💻 قرار بود مهندس کامپیوتر شوم. سعی می کردم تا جایی که می توانم پیشرفتم کنم و از کامپیوتر سر در بیاورم. تابستان ها به کلاس های مختلف می رفتم و تشنه ی یادگیری بودم.

🌎 یواش یواش با وسعت و عظمت دنیای کامپیوتر آشنا شدم. دنیایی که در آن هر قدر جلو تر می رفتم، بیشتر پِی به عظمت و بی انتهایی آن می بردم. هر چه یاد می گرفتم، کم بود و فکر می کردم برای موفقیت، باید از همه چیز سر در بیاورم و همه چیز را بلد باشم.

👩‍🎓 تقریبا پایان سال آخر بود که متوجه شدم، برای اینکه بتوانم در دنیای کامپیوتر حرفی برای گفتن داشته باشم، باید برای همیشه دانشجوی آن باقی بمانم و برای ارضای روح کمالگرایم باید همیشه در صدد ارتقاء خود باشم. اما از طرفی، مدام درس خواندن و مدام کار کردن و سر و کله زدن با کامپیوتر، دویدنی بی انتها و همیشگی آیا واقعا با روحیه ی آزاده طلبی چون من سازگار بود؟

🌓 و در پس تمام این دوران زیبا، در نهایت، دوران سردرگمی های من آغاز شد و دیگر به این سادگی ها دست از سَرَم برنداشت.

MARYAM s ۱۱ اردیبهشت, ۱۴۰۰ ۰ فصل های زندگی

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.