برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

فصل اول – دوران بی خیالی

🐣دوران بی خیالی من دورانی بود که مدرسه را به سان سِن تئاتر و معلم ها را بازیگران آن می دیدم.

🍊یادم میاد سر زنگ ریاضی نه تعداد پرتقال های فروش رفته برایم اهمیتی داشت و نه تعداد پرتقال های باقی مانده. تنها قسمت جذاب ماجرا لهجه ی ناآشنای معلم بود که پرتقال را بُرِقال تلفظ می کرد. بچه ها تندتند یادداشت می کردند و من که متاسفانه از همان دوران کودکی همیشه در اسارت قوّه ی تخیلم بودم، او را در حال تلفظ انواع و اقسام کلمات تصور می کردم و می خندیدم. حتی فریاد های معلم برایم اهمیتی نداشت. نه ناراحت می شدم و نه تحقیر. بی آنکه درک درستی از افکارم داشته باشم، با خودم فکر می کردم، او یک بازیگر است و طبق متن، اینجای کار باید فریاد بکشد.

🧪 معلم، علوم درس می داد و من غرق دنیای خود بودم. با هر مثالی که میزد، به سرزمین دیگری سفر می کردم و شاید تا ابتدای مثال دیگر، در همان سرزمین باقی می ماندم. بعضی وقت ها هم اصلا میلی به بازگشت به واقعیت نداشتم. معلم از من می خواست آنچه را گفته، تکرار کنم. اصلا او در مورد چه چیزی حرف زده بود که حالا من تکرار کنم؟ به نظر می رسید، فریادها او را آرام تر می کند. پس چه اشکالی دارد. بگذار کمی فریاد بکشد.

📚 تنها قسمت جالب مدرسه رفتن این بود که یاد گرفتم کتاب بخوانم. البته خیلی تنبل تر از آن بودم که خودم را با انواع و اقسام کتاب ها سرگرم کنم. دو صفحه می خواندم و روایت باقی داستان را قبل از آنکه ببینم نویسنده چگونه پیش برده است، به قوّه ی تخیلم واگذار می کردم. انصافا کارش هم خوب بود و بعضی وقت ها پایان جذاب تری برایم می نوشت. بین خودمان بماند، اصولا جز بچه های تنبل کلاس بودم. اما بزرگ ترین معرکه گیری هایم روزهایی بود که شب قبل به سینما رفته بودیم یا کتابی را به اتمام رسانده بودم. آن وقت بود که در حیاط مدرسه یکه تاز می شدم و با آب و تاب تمام، فیلم دیشب و یا کتابی را که خوانده بودم برای دوستانم تعریف می کردم.

🎭🎬 یواش یواش متوجه شدم هرقدر کتاب های بیشتری می خوانم و یا فیلم های بیشتری می بینم، زنگ های تفریح کمتری را به تنهایی سپری می کنم. برای آدم تنبلی مثل من، خیلی هم بد نبود. یواش یواش تصمیم گرفتم، آخر فیلم ها و یا کتاب ها را به سلیقه ی خودم عوض کنم. به نظرم روزی باید از همه ی اون نویسنده ها و کارگردان ها حلالیت بطلبم. بدجور حقوق معنوی اثر رو پایمال می کردم. اما خب، فکر می کنم بچه ها به پایان بندی های من علاقه ی بیشتری داشتند. شاید دنیای بچه تنبل های مدرسه، اونقدر ها هم که معلم ها فکر می کنند بی خاصیت و احمقانه نباشد.

MARYAM s ۲۶ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ فصل های زندگی

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.