برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

خیانت های بدون عذاب وجدان

📚همه ی ما داستان دکتری را شنیده ایم که با منشی اش وارد رابطه ای پنهانی می شود و بعد از مدتی همه چیز بر ملا می گردد. از آن طرف زن دکتر که ناگهان متوجه می شود در مثلثی باورنکردنی قرار گرفته است، با هزاران آه و افسوس از داستان کنار گذاشته می شود.

👵🏼مادربزرگ ها معتقدند خیانتکار، چوبش را می خورد. بعضی از آقایان معتقدند مرد داستان ناشی بوده و بعضی از خانم ها معتقدند زن داستان بیش از حد خوش خیال و یا بی خیال بوده.

🤦‍♀️این داستان، آنقدر تکراری است که بارها برای دوستِ مادرمان، دختر عموی شوهرمان و نوه عمه ی دختر خاله مان اتفاق افتاده است. و هربار بی آنکه آن منشی را از نزدیک دیده باشیم، دلمان برای عذاب وجدانش سوخته است.

😳چند روز پیش در مطب دکتر نشسته بودم که دو دختر کم سن و سال با سر و صدای زیادی وارد شدند و متاسفانه یا خوشبختانه کنار من نشستند. “متاسفانه” از این لحاظ که مغزم رو خوردند و “خوشبختانه” از این لحاظ که ورود آنها سوژه ی همین خاطره ای شد که خدمتتان عرض می کنم.

👂اولش تصمیم داشتم به هر قیمتی صدایشان را نشنوم. حتی آرزو می کردم، کاش گوش هایم همچو چشم هایم پلک داشتند و آنها را می بستم. اما هنوز مدت زمان زیادی نگذشته بود که تمام وجودم تبدیل به گوش شد و از ترس آنکه داستان را از دست بدهم، حتی توان پلک زدن هم نداشتم.

🧜‍♀️دختر مو شرابی شلوار پاره با رژ لب جیگری خندید و گفت: «طول کشید تا از شر زن دکتر خلاص شدیم. البته اون پرونده سازی که دکتر براش انجام داد خیلی کارمون رو جلو انداخت.» سپس خندید و ادامه داد: «بیچاره آخر سر واقعا روانی شد. خیلی دلم می خواست بچه پیش مادرش می موند. ولی از شانس من، دکتر به بچش وابسته ست. حالا یواش یواش اونم می فرستم پیش مادرش.»

😭 نمی خواهم سرتان را درد بیاورم و زیاده گویی کنم. در تمام مدتی که آنجا نشسته بودم صحبت هایشان حول همین حرف ها بود و می خندیدند. اما می دانید نکته ی قابل تامل، کجاست؟

🗣اینکه آن دختر از اینکه اطرافیان حرف هایش را می شنیدند خجالت نمی کشید. آنچنان در مورد روانی کردن زنی دیگر و بیرون انداختنش از زندگی حرف می زد، که انگار داشت خاطره ی آرایشگاه رفتن و عوض کردن رنگ موهایش را تعریف می کرد. یا انگار داشت از طبیعی ترین حق خود دفاع می کرد.

🤷‍♀️کاری به فرهنگ و دین و تقاص و چمیدونم قصاص و این جور داستانا ندارم. یک نفر بیاید و بگوید، کِی به این مرحله رسیدیم که بی ارزش ها جلوه ای از ارزش گرفتند و “وجدان” و “عذاب وجدان” از دایره ی لغاتمان حذف شدند؟!

پ ن: از لفظ منشی صرفاً برای پیشبرد مطلب و بیان رویداد استفاده شده است

مریم صرافین

MARYAM s ۲۳ تیر, ۱۴۰۰ ۰ داستانک، قطعه نویسی

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.