برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

برق رفت!

برق رفت.

💡هیچ کدام از وسایل برقی خانه نسوخت. کسی هم در آسانسور گیر نکرد. چون ظهر بود، در ظلمات مطلق هم فرو نرفتیم. باید تا آمدن برق، با کمترین کالری مصرفی گرما را تحمل می کردم. پس کتابی برداشتم و روی مبل لم دادم.

💡به نظر می رسید دیگر پذیرفته بودم تحمل گرمای وحشتناک تابستان، حق مسلم ماست. و مرزهای فلاکت در ذهنم، چنان جابجا شده بودند که حالا آن را کاملا روزمره و طبیعی قلمداد می کردم.

💡پارچه ی مبل اذیتم می کرد. بلند شدم و نگاهی به دور و برم انداختم. هنوز تصمیم نگرفته بودم ساعات بی برقی را چگونه سَر کنم که سرو صدای زیادی از کوچه بلند شد. پشت پنجره ایستادم. از آسفالت خیابان حرارت بلند می شد و جماعت زیادی عرق ریزان مقابل آپارتمان روبرو جمع شده بودند. صدا ها را گُنگ می شنیدم.

💡به نظر می رسید، با باز ماندن در پارکینگ هنگام بی برقی، فرد ناشناسی وارد آپارتمان شده بوده. یکی از همسایه ها فریاد می کشید. آن دیگری به شدت عرق می ریخت و از خودش دفاع می کرد. فکر کنم همزمان با خروج او، برق رفته بود و در های پارکینگ باز مانده بود. آن مرد چند بار پشت سر هم تکرار کرد: «مگه کف دستمو بو کرده بودم…»

💡آدم های زیادی آنجا جمع شده بودند. در نهایت، مرد اولی و مرد دومی کمی هم با یکدیگر گلاویز شدند. اما آدم های دیگر مانع از بالا گرفتن درگیری شدند. یکی از بقیه فاصله گرفت و با تلفن همراهش مشغول صحبت شد. سپس با صدای بلند گفت: «الان پلیس میرسه.»

💡همچنان حول درهای باز پارکینگ ایستاده بودند. پلیس از راه رسید. آنها به داخل ساختمان رفتند. مردم بیشتری آنجا جمع شدند. کسبه ی محل هم از مغازه ها بیرون آمده بودند و پیگیر داستان “آپارتمان با درهای باز” بودند.

💡از پشت پنجره کنار آمدم. رفتم سر یخچال. بیشتر از آب خنک، به هوای خنکش احتیاج داشتم. کمی آب خوردم. روی سرامیک های کف خانه نشستم. تلفن همراهم را برداشتم تا چرخی در شبکه های اجتماعی بزنم. اولین پیام را خواندم. «برای صادرات برق مشکلی نداریم.»

💡با صدای پلیس ها به خودم آمدم. دوباره پشت پنجره ایستادم. «خبری نیست. غریبه احتمالا از ساختمان خارج شده.» همسایه ها به دنبال پلیس ها می دویدند و با آنها حرف می زدند. جمعیت رفته رفته متفرق شدند و پلیس ها رفتند. همسایه ها مستاصل به یکدیگر نگاه می کردند. معلوم نبود، درِ پارکینگ چه مدت دیگر باز می ماند. همسایه ها همانجا نگهبانی می دادند. هوا گرم بود. و من احساس می کردم، دیگر همه ی ما فاصله ی چندانی با ذوب شدن نداریم…

مریم صرافین

MARYAM s ۲۳ تیر, ۱۴۰۰ ۰ داستانک، قطعه نویسی

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.