برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

بخشی از رمان “توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه”

بخش هایی از رمان #توقف_ناگهانی_در_ایستگاه_جمجمه

«این شماره تلفن منه. امشب در هتل هستم. وسایلت رو جمع کن فردا صبح راه میفتیم.» ونیپا بلند شد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید رسکاپ از رستوران بیرون رفت. به شماره تلفنی که در دست داشت نگاه کرد. مرد ها در زندگی او جایی نداشتند و او به زندگی ای پُر از غم و تنهایی عادت داشت. اما امروز رسکاپ بیمیِ مشهور، به اینجا آمد و شخصاً از او خواست تا همراهش برود. چیزی برای از دست دادن نداشت. جلو تر آمد و پشت پنجره ایستاد. راننده درِ ماشین آخرین مدل را باز کرد و او سوار ماشین شد… شک و تردید احمقانه به نظر می آمد. اشک هایش جاری شد و با گوشه ی آستین اشک هایش را پاک کرد. رفتن به شابیان هور و آشنایی با رسکاپ، آخرین آرزوی مادر پیش از فرا رسیدن مرگ بود. او در این سال های پس از مرگ مادر، هرگز به آخرین آرزوی او توجهی نداشت. اما حالا آن آرزو، با پاهای خودش به اینجا آمده بود. بیش از این فکر کردن معنایی نداشت. او تصمیمش را گرفت. باید امشب تمام کار های رستوران را انجام دهد و صبح فردا همراه با رسکاپ بیمی به سمت شابیان هور رهسپار شود.

MARYAM s ۲۴ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ توقف ناگهانی در ایستگاه جمجمه

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.