برنامه نویسی که وقتی بزرگ تر شد، تصمیم گرفت به جای برنامه داستان بنویسد

ایده ی ناب

هممون یه ایده ی نابی داریم که منتظریم روزی به سراغش بریم. ایده ی ناب همونیه که شب و روز بیخ گوشمون وول میزنه و فریاد میکشه «منو ببین. منو ببین.» ما هم که همیشه کار داریم و سرمون شلوغه، مدام بهش میگیم «باشه حالا صبر کن. حالا صبر کن.» در خلوت و تنهایی پیش خودمون اعتراف می کنیم که جدی جدی ایده ی ناب بیراه هم نمیگه ها. شاید بتونم زندگیمو دگرگون کنم. اما باز به محض اینکه جلو میاد تا باهامون حرف بزنه بهش می گیم «گفتم که کاری رو که گفتی انجام میدم. ایده ی فوق العاده ای داری. اما حالا که نه. فعلا فرصت ندارم. نمی بینی شب ها تا دیر وقت گرفتارم؟ تازه به درس و مشق بچه ها هم باید رسیدگی کنم. اگه بخوام دنیای جدیدی رو که می گی بسازم، ممکنه قسط های بانکیم عقب بیفته. تازی این سردرد های شبانه هم که امونم رو بریده. باشه باشه. فقط یکم دیگه صبر کن تا کارهای مهم ترم رو تموم کنم.»
و بدین سان ده ها سال گذشت 🤦‍♀️

MARYAM s ۲۴ فروردین, ۱۴۰۰ ۰ داستانک

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.